در کتابها، اندیشه ها، بیانیه ها، مصاحبه ها، گزارشات ... می خوانیم که روابط عمومی باید چه بکند و چه نکند؟ چه بگوید و چه نگوید؟ چگونه باشد و چگونه نباشد؟ و چه اصولی را رعایت کند؛ متاسفانه از لابه لای این مفاهیم و اصول در این باب کسانی یافت نشدند که در مورد روابط عمومی در بستر توسعه پیش روند و هر چه کرده اند در حد یک رویا نیمه کاره باقی مانده است زیرا که اصلا تنها چیزی که در این زمینه به آن توجه نمی شود توسعه است. در دنیایی که بسر می بریم و عصری که عصر ارتباطات و لقب دهکده جهانی را به خود گرفته است و با تکیه بر شعار دولت نهم که بر عدالت محوری بنا شده است چگونه است که روابط عمومی ها نتوانسته اند جایگاه مناسبی برای افق دورتر در بستر توسعه پیدا کنند. چگونه می توان مریدی یافت که با حمایت از آن با پشتوانه اهل قلم در این حرفه کمر همت به پیشرفت و گسترش در مسیر توسعه بست.
ادامه مطلب
با سلام به همه دوستان عزیزم
از اینکه قالب وبلاگم رو تغییر دادم تعجب نکنید، سرزنش هم نکنید. چون هر چیزی روشن و شفافش قشنگتره.
یا حق
بامید دیدار
در آستانه انتخابات نیازی را که می توان در جامعه جهت ارسال اطلاعات بصورت شفاف در اختیار جامعه قرار داد را حس می کنیم و کسانی می توانند این مسوولیت را بر عهده بگیرند که در این زمینه متخصص باشند و کسانی نیستند بجزء روابط عمومی ها، روابط عمومی سیاسی به عنوان یک شاخه در دانش و حرفه روابط عمومی قرن بیست و یکم دارای اهمیت بسیاری است، لذا می توان در اینجا به اهداف مهم ذیل اشاره کرد:
ادامه مطلب
روزگار وصل، روزگاری که در آن جدایی ها؛ فراق یارها، فرار مغزها، دور ماندن از اندیشه ها ناب ملی و دفاع از ارزش های اخلاقی، مذهبی . روزگاری که عشق جای خود را به خشم داده است، روزگاری که بغض ها در سینه هاست و فریادها در سکوت مطلق است.
شروع را بر این گذاشته بودم که در مورد تخصص خودم رشته تحصیلی ام (روابط عمومی) که عاشق این رشته هستم، مقاله هایم را که بیشتر در مجله روابط عمومی چاپ می شود را برای دوستانم همین جا هم بگویم و حتی بیشتر از مباحث روز در این حرفه مطلب بنویسم ، حرف بزنم، درد و دل کنم و بغض سالیان سال اجحاف به این حرفه را که مستقیما تجربه و لمس کردم را بازگو کنم ولی حیفم آمد که ابتدای کارم را با عشق به خدا شروغ نکنم.
در کارگاه خلقت انسان، در آسمان، جائیکه خدا هر شخصیتی را مطابق با سلیقه خود آفرید، همه به صف بودیم تا قبل از اعزام به سیاره زمین، اصلی ترین ویژگی شخصیتی خود را از خدا بگیریم.. سهم من یک پیمانه لبریز از احساسات بود ... در حالی که به استقامتی که در دست داشت تا به شخصیت بعدی بدهد خیره شده بودم، با خود فکر کردم آیا همان احساساتی را که قبلا در وجودم نهاده بود کافی نبود؟ آیا من به استقامت، بیشتر نیاز نداشتم؟ پدرانه لبخندی به صورتم پاشید و گفت : صد البته که با وجود احساسات قویتر به استقامت بیشتری هم نیاز خواهی داشت.. ولی آن را الان به تو نمی دهم... وقتی به زمین رسیدی و شدت احساساتت تو را مجذوب اشخاص و زندگی زمینی ات کرد .. وقتی به غیر از محبت ابدی من، دلت برای محبت های سطحی و زودگذر زمینی هم تپید و فراموش کردی در دنیایی به سر می بری که هیچ چیز پایدار نیست... آنگاه که از یاد بردی دنیا نمی تواند جوابگوی احساسات و محبتت باشد .. زمانی که گریان در کنج خلوت زمینی خود از بی محبتی زندگی ای که تو را احاطه کرده است، نالیدی... آنگاه به خاطر دریافت استقامت هم که شده باشد، مرا به یاد خواهی آورد و من شادمان از اینکه محبوبم دوباره مرا به یاد آورده است تمام محبت خود را به پای تو خواهم ریخت و مرهم بر زخمهای دلت خواهم گذاشت... وقتی زخمهای دلت شفا یافت، اگر دوباره دل به محبت های زمینی بستی، من با اطمینان از بازگشت دوباره تو به سوی خود با محبتی نه کمتر، بلکه حتی بیشتر، به انتظارت خواهم نشست تا دوباره برای بستن زخمهای دلت به نزدم آیی تا آن زمان که متوجه شوی تنها عشق پایدار تو در زندگی ات من هستم. آنگاه که این را دریافتی روز شادی عظیم من در آسمان برای یافتن دوباره تو خواهد بود... مغزم از درک شرایط تجربه نشده ای که توصیفشان را شنیدم ، عاجز بود پس پیمانه احساسات را گرفته، مزه مزه کنان شروع به نوشیدنش کردم... ابتدا به قدری شیرین بود که بقیه را به سرعت و با لذت سر کشیدم اما در نهایت مزه ای چنان تلخ و غیر قابل تحمل از خود در ذره ذره وجودم باقی گذاشت که از ناراحتی به خود پیچیدم ... خدا با قطره اشکی از گوشه چشم، دلسوزانه در آغوشم گرفت و گفت : این طعم لذت از محبت های زمینیست ... بیا و دهانت را با داروی آن شیرین کن و جامی سرخ به رنگ خون در دستانم نهاد ... رویش نوشته شده بود ...
عشق خدا
امروز اولین روز راه اندازی روزگار وصل است و دقیقا مصادف است با خبری که همکارم در همین دقایق به من اطلاع داد، هم خوشحال شدم و هم ناراحت. خوشحال از اینکه او می رود و پیشرفت می کند ناراحت از اینکه من تنها می شوم چون بدون اغراق می گویم خیلی چیزها از این دوست خوب یاد گرفتم. او واقعا دوست خوبی است و امیدوارم یک دوست خوب باقی بماند.
فال حافظی گرفتم هم با رفتن او و هم با آمدن خودم و حضرت حافظ فرمودند :
دل از من برد و روی از من نهان کرد خدا را با که این بازی توان کرد
شب تنهائیم در قصد جان بود خیالش لطف های بیکران کرد
چرا چون لاله خونین دل نباشم که با ما نرگس او سر، گران کرد
که را گویم که با این درد جانسوز طبیبم قصد جان ناتوان کرد
صبا گر چاره داری وقت وقتست که درد اشتیاقم قصد جان کرد
میان مهربانان کی توان گفت که یار ما چنین گفت و چنان کرد
عدو با جان حافظ آن نکردی
که تیر چشم آن ابرو کمان کرد


