تبليغاتX
روزگار وصل :: روابط عمومی، اقتصاد و ادبیات...

 

دو ماه در سال مرا به یاد پدرم می اندازد. یکی بیست و هشتم خرداد و یکی بیست و هشتم آبان... مردی که هیچ گاه فراموش نمی شود. مردی که چراغ خانه اش همیشه روشن است. اولین مردی که در زندگی هر دختری می تواند باشد. پدر است. وقتی خیلی نوجوان بودم سایه ی مهر پدری را از دست دادم. تمام دوران کودکی ام با مهربانی پدر گذشت. تمام رنج زندگی را گر چه او نبود ولی با او تحمل می کنم. سایه وار به دنبال من است. صدایش مثل امواج دریا روح را می نوازد. یادم می آید وقتی در خانه بود چه عاشقانه با مادر حرف می زد. عشقی که امروز بر دل دارم از پدر آموختم. اگر روح پرطراوت دارم هنوز از عشق پدر به خانه و خانواده است. چقدر مادر را دوست می داشت. برایش آواز می خواند. ماه رمضون که می شد در آن تابستان جگرسوز من کودکی بیش نبودم. هندوانه را می برید و اول بار به دست مادر می داد. یادش بخیر. آن هنگام که پر کشیدی مادر نگریست. بغض نکرد. بر سر و سینه نکوفت. تنها چشمانش را به در خیره نگاه داشت که روزی روزگار تقاص این نامهربانی را پس می دهد. مادر هنوز هم بیست و هشتم خرداد به یاد پدر بر سر مزارش می رود و دیدار تازه می کند. سر مزار هم سکوت می کند. فقط نگاه به دور دستها. چشمانش عجیب با قطرات اشک می رقصد. از این همه عشق نمی توانم نگویم. از این همه شور و عشق نمی توانم لب فرو بندم و سکوت کنم. یادم می آید شعری می خواندی که همیشه ورد زبانت بود. "دنیا به این بزرگی اصلا وفا ندارد. بیمار مال دنیا دردش دوا ندارد. عمر کسی به دنیا جای و بقا ندارد. در وقت دادن جان شاه و گدا ندارد..." می خواستی که این شعر سنگ قبرت را آذین کند. مادر آن شعر را بنا به خواسته ات روی سنگ قبرت حک کرد. برای همیشه. هر رهگذری از آنجا عبور کند با تامل به آن شعر می نگرد...

بعد از ۱۵ سال که تنهایی سایه ما می شود شمعی دیگر برای یکسال دیگر که تو بزرگتر می شوی، روشن می کنم. اگر زنده بودی اکنون ۶۳ سال بیش نداشتی...

پدرم تولدت مبارک.

تقدیم با عشق : دخترت-فیروزه



نويسنده: فیروزه عسکری | تاريخ: چهارشنبه 29 خرداد1387 | لينك به مطلب | ساعت: 16:30 |

 

شجاعت و جسارت مینو بدیعی از استادان ارتباطات و روزنامه نگاری مثال زدنی ست... از دهه ی هفتاد به این طرف با جرات می توان گفت ایشان یکی از بانوان استاد، به نام، دلسوز، متعهد، فوق العاده سرسخت و با جسارت در عرصه ارتباطات هستند که برای پیشرفت جامعه در زمینه ی روابط عمومی، روزنامه نگاری و...  از هیچ چیز کم نگذاشتند. باید در محضر ایشان علم بیآموزید تا بدانید من چه می گویم.

یادم می آید زمانی که دانشجوی ایشان بودم... هیچ کس از ایشان نمره ی بالای 17 نمی گرفت. به کسی باج نمی داد. نمره ی الکی به کسی نمی داد. اعتقاد داشتند که باید علم آموخت. یک دانشجو هدفش چیست؟ مدرک گرفتن که آسان است. علم آموختن دشوار است. رسالت انسان در برابر آموختن چیست؟. تنها نام دانشجو بودن را یدک نکشید!... سخنان گرانبارش مثل نوای موسیقی در روحم می پیچد ... روزی که وبلاگش را توسط "آقای حسن فراهانی" یافتم چقدر خوشحال شدم. برایش پیام گذاشتم. خاطرات آن دوران را برایش یادآوری کردم و گفتم من تنها کسی بودم که نمره ی 25/19 از درس حقوق مطبوعات را آن هم از کلاس مینو بدیعی گرفتم... چقدر ذوق زده شدم که در وبلاگش می توانم از آموخته هایش بیاموزم... آنقدر دوستش داشتم که در طول کلاس هایش با اینکه دختر شَر کلاس بودم (البته با یکی از دوستانم که جفت می شدیم آتشی برپا می کردیم) با این حال بدون توجه به اطرافم (حتا همان دوستم که ما دوتایی معرکه ایی بودیم) ساکت می نشستم تا به درسهای سر کلاس خانم بدیعی با دقت گوش دهم. غنیمتی است شاگرد بودن در محضر ایشان. و بعد از گذشت آن سال ها هنوز هم عمیقا دوستش دارم...

چند روز پیش در وبلاگ منتقد ارتباطات مطلبی از ایشان خواندم به گزاف. قلبم به درد آمد. کسی که اینطور انتقاد می کند. منتقد نیست... از این رو از ایشان درخواست نمودم که حتما جوابیه ایی ارسال دارند...

استادم خانم بدیعی این تقاضای بنده را بی جواب نگذاشته به پاسخی دندان شکن در حد متعارف (از نگاه خودشان) پرداخته اند که بسیار خواندنی ست...

از استادم سرکار خانم مینو بدیعی تشکر می نمایم. دستشان را می بوسم. و از پشت همین تریبون اعلام می دارم به وجود ایشان و امثالهم افتخار می کنم. "یا علی"

 

پی نوشت : هر دو آدرس در زیر است که می خوانید:

منتقد: http://montaghed.blogfa.com/post-187.aspx

جوابیه ی خانم بدیعی: http://min00badiee.blogfa.com/post-319.aspx 



نويسنده: فیروزه عسکری | تاريخ: چهارشنبه 29 خرداد1387 | لينك به مطلب | ساعت: 8:12 |

 

مواردی مانند زیاده خواهی، بالا رفتن سطح نیازها، مصرف گرایی، تجددگرایی ناشی از چشم و هم چشمی، توقعات دور از انتظار اطرافیان، ترویج روحیه ی منفی گرایی و نق زدن ها و.... آفت های توسعه پایدار در جوامع امروزی به حساب می آیند.

وقتی مردم با این خصلت ها کنار هم قرار می گیرند. زندگی نمی کنند. در واقع همدیگر را تحمل می کنند. این ویژگی ها کم کم جزء شخصیت و منش رفتاری آنان می شود و آنها را در واقع از خودشان و از واقعیات زندگی به دور می سازد. بی رحمی برای آنان امری عادی می گردد. قدرت تشخیص را از دست می دهند. قوه ی درک و تحلیل منطقی را از کف می دهند. در تمام لحظات زندگی با نوعی سوء تفاهم به سر می برند. با بدبینی و عدم اعتماد به دیگران به تشویش و نگرانی دامن می زنند و در واقع استرس را در جامعه پرورش می دهند.

 


ادامه مطلب


نويسنده: فیروزه عسکری | تاريخ: دوشنبه 27 خرداد1387 | لينك به مطلب | ساعت: 8:31 |
 

امروز صبح یک اس ام اس از استادی نازنین که من بسیار دوستش می دارم، دریافت کردم که عجب مرا تحت تاثیر قرار داد.

"هر زمان در زندگی به جایی رسیدی که یک درب بزرگ با یک قفل بزرگتر روبروت نمایان شد. اصلا نترس. چون اگر قرار بود باز نشود به جای درب دیوار می زدند..."

 



نويسنده: فیروزه عسکری | تاريخ: یکشنبه 26 خرداد1387 | لينك به مطلب | ساعت: 10:46 |

 

خانه این روزها خیلی شلوغ است. خانه. خانه ی سمساری است بازار سداسماعیل است. هر طرف می روی اسباب و اثاثیه ای پهن است. تمام اتاق ها اشغال است. از اتاق من گرفته تا اتاق برادرم و پذیرایی و حال و... کمدهاو ... همه جا بسیار درهم و برهم است... خدا می داند که تا آن شب که هر لحظه اش را می شماریم قرار است چه شود... در انتظار بهار عروسی می مانیم. مثل باد به این طرف و آن طرف می رویم. هیاهویی در خانه به پاست. هر کسی سعی دارد برای عروسی کمکی کند.

 


ادامه مطلب


نويسنده: فیروزه عسکری | تاريخ: شنبه 25 خرداد1387 | لينك به مطلب | ساعت: 8:15 |

 

کتابی می خواندم تحت عنوان "طعم وقت" تلخیص و بازنویسی از کتاب "اسرارالتوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید" اثر محمد بن منور میهنی به کوشش محمدرضا موحدی.

خواندن کتاب دیشب تمام شد. حکایاتی از این شیخ نیشابوری در این کتاب مطرح می شود. پر از اخلاق نیکو و عارفانه. این کتاب خواندی ست...

یکی از حکایات این کتاب که عجیب به آن می اندیشم و سعی می کنم با تعمق بیشتری آن را در لحظه مرور و به کار گیرم این حکایت است که در زیر می خوانید :

 


ادامه مطلب


نويسنده: فیروزه عسکری | تاريخ: سه شنبه 21 خرداد1387 | لينك به مطلب | ساعت: 9:2 |

 

امروزه در علم ارتباطات و روابط عمومی نوشتن یک ضرورت محسوب می گردد هر مدیر و کارشناس روابط عمومی باید به این توانمندی مجهز باشد.

مدیران و کارشناسان روابط عمومی برای اینکه نویسنده خوبی باشند، باید از بینش صحیح مبانی و اصول روابط عمومی برخوردار باشند و بدون این ویژگی، نویسندگی در روابط عمومی تحقق نمی یابد.

کارشناس یا مدیر روابط عمومی برای نوشتن خبر، گزارش، مقاله و ... باید با مفاهیم مخاطب، رسانه، اقناع، ترغیب و... آشنایی کامل داشته باشد زیرا صرفا به دلیل داشتن توانایی نویسندگی، نمی تواند نویسنده ی حرفه ای در عرصه روابط عمومی به حساب آید.

 


ادامه مطلب


نويسنده: فیروزه عسکری | تاريخ: یکشنبه 19 خرداد1387 | لينك به مطلب | ساعت: 7:52 |

 

به منظور آگاهی از دیدگاه های صاحبنظران و دست اندرکاران تحولات روابط عمومی به مناسبت روز جهانی ارتباطات و روابط عمومی "27 اردیبهشت" در یک دهه اخیر در ایران بر آن شدیم تا نظرات آقایان دکتر مهاجرانی وزیر فرهنگ و ارشاد، رئیس گفتگوی تمدنها و سخنگوی دولت در دوره ریاست جمهوری خاتمی و معاون حقوقی امور مجلس و عضو شورای هماهنگی تبلیغات دولت در دوره ریاست جمهوری آیت اله هاشمی رفسنجانی و دکتر جوانفکر مشاور مطبوعاتی ریاست جمهوری دکتر احمدی نژاد و دکتر وردی نژاد مدیرعامل خبرگزاری جمهوری اسلامی در دوره ریاست جمهوری خاتمی را در رابطه با مهمترین مسائل روابط عمومی دولتی، اخذ نماییم.

بخشی از متن زیر که بسیار جذاب و خواندنی است ماحصل این مصاحبه است که اینجانب از پشت همین تریبون مراتب قدردانی خود را  از این عزیزان برای لطف و عنایتی که به بنده داشتند و از هر گونه راهنمایی در این مورد دریغ ننمودند اعلام می دارم.

در زیر سئوالات و قسمتی از متن مصاحبه آمده است که می خوانید و متن کامل آن را می توانید در ماهنامه علمی تخصصی انجمن روابط عمومی ایران شماره 58 اردیبهشت 87 بخوانید.

با تشکر- فیروزه عسکری

 


ادامه مطلب


نويسنده: فیروزه عسکری | تاريخ: دوشنبه 6 خرداد1387 | لينك به مطلب | ساعت: 12:12 |

 

چهارشنبه ها را دوست می دارم. به چهارشنبه ها لقب "چهارشنبه خوشگله" داده ام. امروز صبح چهارشنبه است. صدای زنگ ساعت مرا به خود می آورد ولی اصلا حوصله ی خیزش از رختخواب را ندارم. بین خواب و بیداری تصمیم می گیرم به اداره نروم. نمی روم و دوباره می خوابم.

خواب این مدلی بسیار شیرین است. با اداره تماس می گیرم و می گویم که امروز نمی آیم.

ساعتی می گذرد تلفن همرام زنگ می زند. طولانی زنگ می خورد. جواب نمی دهم و دوباره می خوابم. مدتی می گذرد. هوای اتاقم بسیار مطبوع است و جدا شدن از این تخت جادویی که تمام شب مرا در پناه خود دارد. سخت است.

چشم هایم به سقف اتاق خیره می ماند. صدای تلفن در فضا می پیچد. بلند می شوم و به دنبال تلفن در کیفم می گردم.

 


ادامه مطلب


نويسنده: فیروزه عسکری | تاريخ: شنبه 4 خرداد1387 | لينك به مطلب | ساعت: 14:16 |